خرید بک لینک
از آخرین نوشته های پُر خشم و نه چندان خوشایند اخیر، چند ماهی گذشته است، اما همچنان سبب همان است که دوباره کشانده ام به این سمت اما با این تفاوت که دیگر فحش نمیدم و تن مرده هایشان را در شب پنج شنبه ای نمی لرزانم :) پس نتیجه میگیریم که من قوی تر شده ام و عاقل تر و بالغ تر و خانییم تر:)) و به قول آن ک..شعر معروف که میگوید: آن چه تو را نکشد قوی ترت میکند! قوی تر شده ام! اما خب کشته است و قوی تر کرده است...به قدری قوی که به گمانم هیچ کس نتواند! حداقل هیچ دختری به سن من!شما میتوانید هم زمان به سنگینی بغضی در گلو، فشار قطرات اشک در برابر سد چشمان و سعی به عمیق و پررنگ شدن لبخندی مایل به خنده فکر کنید؟!+ جالب است که من معلم کلاس های دهم انسانی، دهم تجربی،دهم حسابداری، یازدهم تجربی حسابداری و دوازدهم حسابداری هستم و الگوی تعداد بسیاری از آن دختران:) مدرسه ی ۱۳ آبان ممقان!یک روز که به دلیل دیگری آمده باشم ،یادم باشد بگویم.

برچسب: نویسنده: ماهان اسدی تاريخ: پنجشنبه 10 اسفند 1402 ساعت: 14:29

بن بو گجه سیچمیش اولا بیلیریم مع الاسف! بی سری ده سن پخ اولدون نولاجاخ!

برچسب: نویسنده: ماهان اسدی تاريخ: پنجشنبه 10 اسفند 1402 ساعت: 14:29

به نام او خب امسال بعد سی سال ماه رمضون افتاده تو روزای عید و امروز یا دیروز که سیزدهم بود رو ما جایی نرفتیم! +امسال از مهر قراره برم سر کلاس! حالا به موقعش حرف میزنم راجع بهش! +الآن ساعت حدود یک و ربع شبه، من و مامان +راستی چرا؟ واقعا چرا؟(اونو دیرمااا الچ) عجیبه! به علاوه ی همه ی چیزایی که تو ذهنمه!حوصلم نمیکشه همه چیو بگم! همه چیو بنویسم! میخوام بنویسم که یادم بمونه بعدا بخونم حال کنم ولی حوصلم نمیکشه! * باخ سن بو یارادانین ایشینه دومان دا وار،چیسگین ده وار، چن ده وار قادیر آلله خاطریوه دیمسین بو گوناه دان بیر آزجادا سنده وار!

برچسب: نویسنده: ماهان اسدی تاريخ: چهارشنبه 23 فروردين 1402 ساعت: 21:25

به نام اوآخرین بار خرداد ماه سال پیش نوشته ام!معمولا اوقاتی که غمگین بوده ام در اینجا نوشته ام! اما در چند ماه گذشته چندان خوشحال هم نبوده ام ولی چرا ننوشته ام؟! به گمانم عاقل تر شده ام!اولین بار هم خرداد ۹۵ نوشته ام! با خواندنشان احساس غریب و بیگانه بودن با گذشته دارم و این خوشایند اما ترسناک است!اما اکنون پنجم فروردین ۱۴۰۲ ساعت ده دقیقه به یک شب است.و یک چیزی چند روزیست فکرم را به خود مشغول کرده، اینکه من چند وقتیست دلم میخواهد به کافه ویولن بروم اما دوستی ندارم که به او پیام بدهم و بگویم بیا برویم فلان جا! چرا؟ نمیدانم!و این عجیب است خیلی عجیب است! + | در فراسوی پیکرهایمان، با من ، وعده ی دیداری بده.|اولین بار که این جمله را خواندم، بغض کردم!( در حد بغض هم که نه، بسیار متاثّر شدم!بسیار بسیار)

برچسب: نویسنده: ماهان اسدی تاريخ: چهارشنبه 9 فروردين 1402 ساعت: 11:39

صفحه بندی